تبليغاتX
من و هوای دلتنگی

من و هوای دلتنگی

من می گم...

همه میگن چشمک زدن ستاره ها قشنگه اما من چشمک زدن ستاره ها رودوست ندارم.اصلاْ من بی معرفتی رو دوست ندارم ستاره ها بی معرفتن مثل بعضی آدمها .ستاره ها انگار فقط واسه تو چشمک میزنن اما حقیقتاْ هر شب به هزاران نفر چشمک میزنن بدون اینکه توجه کنن تو از دستشون دلخور میشی!

همه میگن اولین عشق آدم ها پاکه اما من می گم همیشه اینطور نیست بعضی وقتها حتی اگه اولین عشق و پاکترین عشقشونم باشی خیلی زود فراموشت می کنن و میرن سراغه یه عشق تازه!

همه میگن سکوت صدایی نداره اما من میگم بعضی وقتها صدای سکوت گوش آدمو کر می کنه بخصوص وقتی بخوای در مقابل حقی که ازت گرفته شده فقط سکوت کنی و همه چیزو به خدا و روزگار بسپری...

همه میگن زندگی قشنگه اگه قشنگ ببینی امامن میگم زندگی تلخه حتی اگه قشنگ ببینی چون همه ی دنیا شده نامردی و بی معرفتی ...

همه میگن خانواده بهترین جایی که ادم توش به آرامش می رسه اما من میگم آغوش بهترین دوست قشنگترین جاییه که میتونی توش آروم بگیری....

همه میگن داشتن یه دوست خوب توی این دنیای از همه چیز بهتره اما من میگم سخت ترین چیز تو این دنیا داشتنیک دوست خوبه واسه اینکه باید اونقدر مراقبش باشی تا از دستش ندی...

همه میگن برگها وقتی میریزن که مغرور شدن و فکر میکنن طلا شدن اما من میگم برگها وقتی میریزن که فکر میکنن درخت دیگه دوسشون نداره و فقط به برگهای تازه توجه میکنه درست مثل بعضی ها که دلشون هر روز  سراغ یکی  میره امروز عاشقت میشه و فردا فراموشت میکنه و عاشق یکی دیگه میشه پس فردا هم....

همه میگن گل وقتی پژمرده میشه که عمرش تموم شه اما من میگم گل وقتی پژمرده میشه که فکر کنه دیگه زیبا به نظر نمیرسه...

همه میگن تو بهترینی اما من میگم بهترین فقط خداست فقط خدا......

آسمان میبارد و گل میمیرد تو نه آسمان باش ونه گلُ زمین باش تا آسمان برتو ببارد و گل برتو بمیرد........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:42  توسط زری  | 

من میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:23  توسط زری  | 

مطمئن باش

مطمئن باش دروغ هم بعضی وقتها خیلی خوبه وقتی که گوشهات از حقیقت بترسند.مطمئن باش مرگ بعضی وقتها خیلی قشنگه وقتی که هدفی برای زندگی کردن نداشته باشی.مطمئن باش عاشق شدن خیلی شیرینه اگه ازته دلت به عشقت اعتقاد داشته باشی و درحد پرستش دوستش داشته باشی.مطمئن باش بعضی وقتها نامردی بهترین راهیه که می تونی انتخاب کنی.وقتی که بخوای با نامردی جونه خودتو نجات بدی. مطمئن باش بغض بعضی وقتها خیلی خوبه وقتی بخوای در مقابل حقت که گرفته شده سکوت کنی.مطمئن باش دوست خیلی خوبه وقتی که واست بهترین مرهم دردو پناه بی کسی هات بشه.مطمئن باش وابستگی خیلی قشنگه وقتی که بخوای میزان عشقتو به کسی که دوستش داری نشون بدی.مطمئن باش فریاد خیلی خوبه وقتی که بخوای حقی رو که ازت گرفته شده پس بگیری.مطمئن باش زشت ترین گل هم برات قشنگ می شه وقتی که از دست بهترین کست هدیه بگیریش.مطمئن باش دلسوزی قشنگهوقتی واسه بهترین کست باشه.مطمئن باش همه چیز قشنگه اگه قشنگ ببینی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:22  توسط زری  | 

نصیحت

اگه از من میشنوی هیچ وقت عاشق نشو اگرهم یک روز نتونستی جلو خودتو بگیری وعاشق شدیهیچ وقت وابسته نشو.وابستگی انقد سخته که شادترین دل وواست غمگین ترین دل میکنه.شیطون ترین ادم و واست گوشه گیر میکنه.وقتی عاشق شدی مغرور نشو.چون غرور فقط عشق وازبین میبره.وقتی عاشق شدی سنگدل نشو.چون هیچ معشوقی سنگدلی رو دوست نداره.وقتی عشقت گذاشت رفت هرطور شده فراموشش کن اما هیچ وقت دوباره عشقو از اون گدایی نکن.چون فقط از روی دلسوزی پیشنهاد عشق دوبارت وقبول میکنه.وقتی عشقت گذاشت رفت کم کم به رفتنش عادت کن اما وقتی که دوباره به سمتت برگشت عشقش وقبول نکن چون ادم ۲ بار یک اشتباه و تکرار نمیکنه وقتی کسی که عاشقشی گریه کرد سعی نکن ارومش کنی اما سعی کن پابه پاش گریه کنی.اگه عشقت ودوست داری هیچ وقت پیش دیگران خوردش نکن.چون ادم کسی رو که دوست داره حتی حاضر نیست یک خار تو دستاش بره چه برسه به اینکه خوردش کنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:6  توسط زری  | 

این دنیا

این دنیا خیلی عجیبه  اونی که بیشتر از همه دوسش داری و از جون واست عزیز تر رو  تو یک چشم به هم زدن ازت میگیره اون کسی که از خودت بیشتر بهش اعتماد داری و حتی حاضری روی مرام گذاشتن اون پیش دیگران قسم بخوری از پشت بهت خنجری  میزه .بهترین کس زندگی ات که عاشقشی و پایه های زندگیتو با اون میساختی  یه روز میذاره میره و عاشق بهترین دوستت میشه اون موقع که  اغوش یکی رو میخوای که بهش پناه ببری انگاری که هیچ کس پیدا نمیشه تا اغوشش پناهگاه بی کسی هات باشه اون روز که تشنه ی عشقی و واسه ی عشق گدایی میکنی به جایی که نذاره تو این شرایط عاشق بشی میگرده و بی رحم ترین دل روی زمین رو انتخاب میکنه تا عشق رو از اون گدایی کنه توی گرفتاری به جای اینکه یکی رو بفرسته که باهات همدردی کنه کسی رو میفرسته تا بشه بلای جونت تا زودتر کمرتو توی بی کسی هات بشکونه اون روز که دنبال گوشی میگردی تا حرف های دل تو باهاش بزنی تمام گوش های دنیا رو واست کر میکنه تا تو توی بی کسی خودت بمیری. اون روز که زبانی رو میخوای که تا راهنماییت کنه تمام زبان های دنیا رو واست لال میکنه تا تو توی تنهایی خودت ازپا در بیای  .دوست های من این دنیا خیلی عجیبه بهش دل نبندین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:48  توسط زری  | 

دل کندن

انگاری همه چیزوهمه کس بهش میگفتن این اخرین دیدارتونه.بدن بی جانش روی تخت افتاده بود.حالاتوی اتاق فقط خودش بودو عشقش.کسی که میدونست هیچ وقت نمی تونه فراموشش کنه.محمد گفت:میای از اون خاطرهای خوب حرف بزنیم گفت:اینطور نگو دلم می گیره.من میدونم زود خوب میشی.محمد خنده تلخی کردوگفت:اره میدونم خیلی زود خوب میشم ولی... دیروقت بود.گفت:محمدم یک کم استراحت کن.گفت:اما اگه چشامو ببندم ونتونم بهز کنم چی؟اشک هاشو پاک کردو گفت:نه تو باید تا اخر کنارم بمونی.محمد خیلی زود خوابید.یاد اون روزافتادکه محمد واسه اولین بار بهش پیشنهاد دوستی داداون روز واسش خیلی زیبا بود.یاد روزی افتاد که واسه اولین بارمحمد یغلش کرد.اغوش محمد پناهگاه زمانی بود که دلش می گرفت.یادش افتاد به اولین باری که دستهای محمدوتو دستهاش گرفت.دستهای محمدبر خلاف حالا که سردو بی روح روی تخته اون روز حرارت خاصی داشت.یادش افتاداولین روزی  که با محمد بیرون رفته بوداون روز محمد قول داده بود که خوشبختش کنه.اما حالاامید زندگیش داشت از پیشش می رفت .یاد اولین بوسه محمد افتاد ان روز محمد ۳تا بوسه به صورتش زد گفت اولی برای اینکه فقط جای تو توی قلب منه.دومی برای اینکه هیچ وقط فراموشت نمیکنم و سومی را روی لبای صورتیش گذاشت و گفت :این بوسه نشونه ی اینکه  من برای زنده موندن به تو  احتیاج دارم .اما حالا لب های محمد جانی واسه بوس کردن نداشت. یاد اون شب افتاد که توی اغوش محمد با نوازش های محمد و حرف های عاشقانه ی محمد احساس میکرد خوشبخت ترین دختر دنیاست اما حالا محمد دیگه نمیتونست نوازشش کنه .نگاش کرد .هیچ وقت محمد رو اینقدر اروم ندیده بود چند بار صداش کرد اما محمد دیگه صداش و نمی شنید  واسه اخرین بار لب های محمد رو بوسید بعد دم گوش محمد گفت :منتظرم باش محمدم حالا سال هاست که تنها و بی کس لحظه شماری میکنه  تا زمان رفتنش برسه و بره پیش محمدش...

 

پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من                          شاید صدای پرپرت از خواب بیدارش کند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:1  توسط زری  | 

اشوب

شاید جذابیت زندگی از نگرانی باشد نگرانی از به دست اوردن .از دست دادن نگرانی .از رفتن و ماندن .عاشق شدن. عشق ورزیدن.خندیدن.گریستن .اما نگرانی نگرانیست  خواه از رفتن باشد خواه از ماندن خواه از مردن باشد خواه از  زنده ماندن گاهی تلختر از زهر است و گاهی شیرینتر از عسل گاهی فردای توام با خنده دارد و گاهی فردایی توام با گونه های خیس .فراموشت کردن سخت است و فراموشش کردن سختر.اما سختر از همه  ان است  که ندانی باید فراموشش کنی یا صبر شاید فراموش کردن برایت اسان باشد اما چه زجری میکشد کسی که گمان کند در دل عزیز ترینش فراموش شده .پس بهترین باش تا فراموشت نکنن .دلسوزی زیبا نیست اما گاهی چاره ای غیر از دلسوزی نیست گاهی جواب دلسوزی ات  شکسته شدن قلب کوچکت است و بارانی شدن پلک های زیبایت.پس تا کسی را نیافتی که لیاقت دلسوزی کردن داشته باشد  برای کسی دل نسوزان حتی نزدیکترین کست. محبت زیبا ترین نعمت خداست .اما محبتی زیباست که برایش منتی نباشد محبت کن اما صادقانه و خالصانه...انتظار شاید سخت و زجر اور  باشد اما امید به اینده سخشتی ان را بر طرف می کند امید انتطار را زیبا و دلنشین می کند .پس انتظار زیباست با وجود روزنه هایی از امید در دل کوچکت .سخت ترین انتظار انتظار برای بر گشتن معشوق است .کسی که دوسش داری و می پرستی .اما نمیدانی تا کی برای امدنش صبر کنی .هر چند نا امید نمیشوی...

بین هزاران دیروز و میلیونها فردا فقط یک امروز است پس از دستش ندیم و ازش لذت ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:38  توسط زری  | 

ستاره من

هر دوشون بچه بودن فقط ۱۸ سال داشتن عاشق هم بودن همون اول تو اسمون ۲ تا ستاره نزدیک ماه پیدا کرده بودند میگفتند اون ۲ تا ستاره ما هستیم اون ماهم خداست که همیشه هوای مارو داره هر روز بیشتر به این  نتیجه میرسیدن که بی هم نمیتونن زندگی کنن قرار شد که دلهشونو فقط به همدیگه بدن هر روز وابستگی شون بهم بیشتر میشد  هر وقت که از هم دور بودن ستاره های همو دگاه میکردن و اروم میگرفتن یه شب یکیشون فهمید که ستاره اون یکی کمرنگتر شده دلش گرفت پیش خودش گفت نکنه واسش اتفاقی افتادهو اون شبو با نگرانی صبح کرد  صبح رفت تا ازش خبری بگیره فهمید که محمد حالش خیلی خوبه هم خوشحال بود هم نگران خوشحال بود چون محمد حالش خوب بود نگران بود جون هر شب که میگذشت ستاره محمد کمرنگتر میشد هالا دیگه اون عاشق محمد بود حتی ۱ روزم نمیتونست  بی محمد سر کنه کم کم  احساس میکرد محمد اخلاقش عوض شده دیگه حوصله ی حرف زدن از اینده رو نداره دلش لرزید نکنه محمد دیگه دوسش نداره نکنه دلش به یکی دیگه داده هر شب میرفت ستاره هاشونو نگاه میکرد باورش نمیشد انگاری که ستاره محمد داشت ناپدید میشد هر شب کمرنگتر میشد  تو دلش گفت یه چیزی شده محمد دیگه مال من نیست اون شب نتونست بخوابه وسط های شب رفت تا ستاره هاشونو ببینه بارش نمیشد  ستاره محمد دیگه اونجا نبود  ماه بود ستاره خودشم بود اما ستاره محمد  دیگه اوجا نبود  ترسید گفت یعنی دیگه محمد رو ندارم هر جور بود تا صبح صبر کرد تازه دلس خواب رفته بود که تلفنش زنگ زد وقتی چشاش به اسم محمد افتاد برق شادی رو تو چشاش میشد  دید :سلام محمدم دیشب ستارت گم شده بود ترسیدم گفتم نکنه دیگه محمدی نداشته باشم اما حالا ... محمد که فقط داشت حرفشو گوش میداد حرفش که تموم شد  گفت:باید فراموشم کنی ستاره من جاش اونجا نبود واسه همین خودم بردمش پیش اون ستاره ایی که باید مال من بشه همه چیز تموم شده بود اما اون ستارشو همون جا نگه داشت چون میخواست همیشه نزدیکه خدا باشه . حالا بعد از چند سال محمد اومده میگه میخوام ستارمو بیارم کنار ستاره تو ازاولم  نباید جاشو تغیر میدادم نگاهش میکنه  لبخند میزنه میگه اونجا فقط جای ستاره ی  منه هیچ کس حق نداره ستارشو اونجا بذاره .میگه مطمئنی:میگه اره. میگه یعنی دیگه محمد تو دوست نداری .میگه نه.از همون اولم دوست داشتنم اشتباه بود محمد میره با چشای پر اشک اما اون میمونه  با یه دنیا شادی چون خدا همیشه مراقبه ستارشه. ّ

تو به من خندیدی            و نمیدانستی                     من با جه دلهره از باغچه همسایه                سیب را دزدیدم         باغبان از پی من تند دوید                   تند دوید         سیب را دست تو دید                    غضب الوده به من کرد نگاه                    سیب دندان زده از دست تو افتاد  به خاک            و تو رفتی و هنوز              سالها از که در گوش من ارام ارام                         خش خش  گام تو تکرار کنان                      میدهد ازارم                  و من اندیشه کنان              غرق این پندارم            که چرا خانه کوچک ماسیب نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:43  توسط زری  | 

اشنایی

سلام به بروبچ.من کیانام.۱۸ سالمه ساکن گرگان.با اجازتون امسال کنکور دارم.از ۲ ماه پیش فهمیدم دست به قلمم بدک نیست.می خوام شما هم ۱ نظری بدین.ادرس ای دی منم isabel_171.منتظر نظراتتون هستم دوستای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:55  توسط زری  |